پارادوکس فرمی یک سوال ترسناک
پارادوکس فرمی یک سوال ترسناک
31 دسامبر 2019
تله توسیدید و جنگ قدرتها
تله توسیدید و جنگ قدرتها
07 ژانویه 2020

نقد منابع مطالعات سیاسی

«مکندۀ افکار دیگران نباشید. پیش از آنکه درباره موضوعی فکر کنید، در آن‌باره کتاب نخوانید. وقتی کتاب می‌خوانیم، فرد دیگری برای ما فکر می‌کند. ما تنها پروسۀ ذهنی این فرد را تکرار می‌کنیم. اگر برای مدت طولانی و ساعات طولانی در طول روز کتاب بخوانید، قدرت فکر کردن را از دست می‌دهید. کتابِ جهان را مطالعه کنید، بگذارید افکار شما و کتابهای دیگران شرح و بسط و پانوشت کتاب عظیم جهان باشد. شایسته نیست دو خط متن و چهل صفحه پاورقی!! همیشه تجربه و مشاهده بر تفکر مقدم است و همیشه تفکر، بر مطالعه مقدم است».
آرتور شوپنهاور
با گشایش مبحث جغرافیای سیاسی در مدرسۀ زندگی فارسی، تعداد زیادی از دوستان مکرراً از من خواسته‌اند منابعی در این زمینه معرفی کنم. طبیعی است که این درخواست را کاملاً جدی گرفتم و اهمیتی ویژه برای این دانش شگفت انگیز قائلم، از آن رو که تأثیری عمیق بر نگرش خود من داشته بطوری که بلافاصله بعنوان ابزار درک و تحلیل جهان برای من، در بالادست و اولویت قاطع نسبت به روانشناسی، فلسفه، ادبیات و اقتصاد قرار گرفت و بسیاری از باورهای پیشین مرا از اساس به چالش کشید. یکی از مهمترین اهداف روانشناختیِ زندگی، حل و فصل و تنظیم رابطۀ انسان با منبع قدرت است که این مهم بدون درک جغرافیای سیاسی در سطح کلان ممکن نیست. درک و تنظیم رابطۀ فرد با والد همجنس در سنت روانکاوی برای رسیدن به زندگی سالم و بی عقده ضروری است و معادل آن در سطح جامعه، درکِ بدون عشق و نفرت از این حقیقت است که قدرت و حکومت در یک جغرافیا چگونه خلق و بازخلق می‌شود و چگونه می توان به مرور زمان رفتار قدرت و ناخودآگاه جمعی را بهبود بخشید بدون آن که به روشهای ویرانگر و پشیمانی آور متوسل شویم. به بیان دیگر روانکاوان بدون دانستن جغرافیای سیاسی نمی‌توانند به خودشان و به مردم به طور ریشه‌ای کمک کنند! هدف دیگر من از طرح مبحث جغرافیای سیاسی این است که شاید کمک کوچکی کرده باشم نوابغ جوان کشورم بخواهند و بتوانند در آینده یک وزیر دانشمند، یک دیپلمات جهاندیده یا یک استراتژیست نظامی شکست ناپذیر شوند.
در دوران مدرسه کمتر شنیده بودم کسی هرگز بخواهد وزیر یا دیپلمات یا فرمانده نظامی شود و حال آن که یک کشور هزاران برابر بیشتر از پزشک و مهندس و وکیل به این سه تخصص نیاز دارد. اگر می خواهید به ما کمک کنید، مبحث جغرافیای سیاسی را به شانزده ساله‌ها و هفده ساله‌ها معرفی کنید.
با این همه سخن گفتن از سیاست مانند راه رفتن بر لبۀ تیغ است. با توجه به عوام‌زدگی مبحث سیاست و ارتباط گرایش سیاسی افراد با تجربیات زندگی، منافعشان و مواضع هیجانی و عاطفی (که معمولاً با استدلال و تشریح علمی تغییر نمی‌کند!) تنها چیزی که به من نیرو می بخشد ذوق و شوق مخاطبانی است که با مطالعه چند جانبه به ویژه در تاریخ عمیق و کلان، ذهنشان کاملا آماده جذب بینش جغرافیای سیاسی است. اینها کسانی اند که با یک اشاره، نقاط تاریخی در ذهنشان به هم متصل می شود و پیش از پایان کلام مطلب را می گیرند و برق «یافتم، یافتم» در چشمان می درخشد.
 اگر احساس می کنید مبحث جغرافیای سیاسی با باورهای سیاسی شما و درک شما از امورات دنیا در تضاد است، هیچ اشکالی ندارد. این مبحث را برای مدتی رها کنید. ما در مدرسه زندگی فارسی ده موضوع دیگر هم داریم که همه بطور مستقل تنوع وسیعی از دیدگاهها را طرح و بررسی می کنند.
اما در معرفی متون سیاسی لازم است نخست روش‌شناسی و منطق انتخاب خود را توضیح دهم تا از تبلیغ این یا آن کتاب پرهیز کرده باشم:
۱-دراین مقاله طولانی و مقالات بعدی من کتابهای سیاسی را به چهار دسته از کاملاً بی‌مایه (درجه ۴) تا ارزنده و گرانبها(درجه۱) تقسیم کرده‌ام. ناگفته پیداست که نامهایی که در هر فهرست قرار‌گرفته، انتخاب شخصی من است که نه جامع است و نه مانع اما با وسواس و منطق و حساسیت انتخاب شده‌اند تا ماهی‌گیری بیاموزند نه آن که ماهی بفروشند.
۲-دوم اینکه من با این درجه بندی قصد جسارت و اهانت به کسی ندارم و اگر منابع مطالعاتی فردی از دید من در دستۀ درجۀ چهار قرار می گیرد، به هیچ عنوان ملاک ارزش‌گذاری سواد کسی نمی تواند بود: کتابهایی که از نظر جغرافیای سیاسی چندان آموزنده نیستند می توانند منابع فلسفی یا علمی-تخیلی با ارزشی باشند.
۳-یکی از مزیتهای حیرت انگیز آموختن جغرافیای سیاسی، رهاندن و رهیدن مخاطب از ارزش گذاری عاطفی از جنس «چپ‌هاو راست‌ها» یا بدها و خوبها است. بنابراین منابع و کتابهایی که مراجع جناح چپ یا راستِ جهانی تلقی می شوند یا تلویحاً دوگانه‌های عاطفی و هیجانی مانند «استبداد و دموکراسی» را از دید خود ملاک قرار داده‌اند، در فهرست من نمی‌توانند کتابهای درجه یکی باشند: تنها تصور کنید کتابهای پزشکی به انتقاد از میکروبها بپردازند و با زبان ستایش آمیز و حماسی درباره آنتی بیوتیکها حرف بزنند:
واژۀ دموکراسی که در نام رسمی بسیاری کشورها از «جمهوری دموکراتیک کنگو» تا «کرۀ شمالی» درج است، بیشتر گمراه کننده است تا راهگشا و از آنجا که امروز هیچ کشوری از شرق تا غرب نیست که خود را دموکراتیک و دیگران را دیکتاتور نداند، کلمۀ دموکراسی نمی‌تواند توضیح دهنده وضعیت یا کیفیتی قابل سنجش باشد و تلویحاً مترادف «خوب بودن» یا «از همه بهتر بودن» در میان عوام و رسانه‌ها استفاده می شود.
با همین منطق، واژۀ دیکتاتوری در دنیای امروز مانند نوعی «توهین و ناسزا» و نه یک تعریف سیاسی استفاده می شود: مثلاً کشوری  که بدان تعلق خاطر داریم را، حتی با وجود نظام پادشاهی و تفکیک مجلسین به اعیان و عوام و نداشتن قانون اساسی و نظام بانکی کاملا غیرشفاف باز هم دموکراتیک می دانیم. چه بسا در کشوری با محدودیت دو حزبی، کاندید منتخب مردم با برتری سه میلیون رأی، بر اساس تمهیدی در قانون اساسی، بنام الکتورال کالج، انتخابات را ببازد اما باز چون این کشور به لحاظ عاطفی در ذهن ما وجیه و تحسین برانگیز است، آن را با صفت دموکراتیک مورد عنایت قرار می‌دهیم و دهها کشور فقیر و ضعیف و آشفته با قانون اساسی و فرایند گزینش کاملا آزاد را اصلاً به عنوان نمونه‌های دموکراسی بیاد نمی‌آوریم.
کتابهای سیاسی که خود را راه رسیدن به دموکراسی معرفی می کنند، منطق علمی، تجربی و فراسیستمیِ  جغرافیای سیاسی را اساساً به رسمیت نمی‌شناسند و اینها را نمی‌توان با نام دانش مورد بررسی قرار داد. دموکراسی مانند «خوشبختی» و «عشق افلاطونی» واژه‌ای است انتزاعی و استنباطی. من هم مانند شما این واژه را بسیار دوست دارم و رسیدن به آن را از مطالبات معوقه کشورم می دانم اما دانش جغرافیای سیاسی با رویکردی دیگر به مطالبات مردمی نگاه می کند.
اگر مردمی در کشوری احساس رفاه، خوشبختی و عدالت کنند و حکومت در هدایت و متقاعد ساختن افکار عمومی به روشهای نرم موفق شود، معمولاً مدال دموکراسی از دید جامعه به حکومت اعطا می شود. در واقع گاه ما کشوری را دموکراتیک می دانیم که استبداد را به درجه ای از ظرافت و لطافت رسانده که مردم در ان کشور احساس آزادی می کنند. در مقابل اگر حکومتی در ایجاد رفاه اقتصادی،شادی، امنیت و بدست آوردن دل مردم ناکام باشد، این ناکامی بصورت حس ظلم و دیکتاتوری خود را نشان می دهد، هرچند دهها عامل خارج از اختیار حکومت در این ناکامی شرکت کرده باشند.
برای آموختن جغرافیای سیاسی لازم نیست باور به آزادی را کنار بگذاریم اما لازم است عواطف و احساساتمان را مدیریت کنیم.
۴-همیشه کتابهایی که آزمون زمان را تاب آورده‌اند، مقدم هستند. در ابتدای فهرست کتابهای «پرمایه» تعدادی از آثار کلاسیک چند هزار ساله تا چندصد ساله معرفی می‌شوند: اینها برای پرفروش شدن در سایت آمازون نوشته نشده‌اند و نویسندگانشان با سخنرانی در «تد» یا با مقالات ستایش آمیز اسپانسرها و هنرپیشه ها حمایت نمی شوند به همین دلیل به ذائقه‌ای که با رسانه و تحلیلهای خبری خو گرفته چندان خوش نمی آیند و انگار با وقایع روز مرتبط نیستند اما این کتابها حقایق بی‌پرده‌ای را بازگو می کنند که پس از مرگ ما و تمدنهای فعلی ما و مرگ ارزشهای ظاهراً جاودانیِ ما، باقی می مانند: اصول موضوعه، چهارعمل اصلی و حقایق علمی و طبیعی.
5- باید یادآوری کنم که کهنه بودن و کلاسیک بودن به تنهایی معیار انتخاب من نبوده است مثلاً «جمهور افلاطون» که اثر فلسفی، ادبی، روانشناختی اصیلی است، هیچ نسبتی با واقع گرایی سیاسی ندارد و حتی گمراه کننده است. در مقابل، به سراغ «توسیدید» مورخ هم عصر افلاطون می روم که اغلب نامش را هم نشنیده‌اند اما برای درک سیاست عملی و غیر رومانتیک، به شدت مفید و راهگشاست.
با این مقدمه احتیاط آمیز (از نظر خودم) و شاید جنجالی و تحریک آمیز (از دید دیگران)، اول به معرفی کتابهای بسیاری می‌پردازم که شایسته شهرتشان نیستند و برای توسعه بینش و تحلیل سیاسی بهتر است جدی گرفته نشوند و سپس در مقالات بعدی چند کتاب نام می برم که خوب است خوانده شوند یا دست کم با نظرات مطرح شده در آنها لازم است آشنا باشیم:
کتابهای سیاسی از کم‌مایه ترین به پرمایه ترین، (از درجه ۴ تا درجه۱):
درجه ۴-بی مایه: کتابهای زندگی نامه ای و وقایع نگارانه که زندگی یک سیاستمدار را سوژه می کنند، البته نامهای جذابی دارند اما اغلب با نگاه به بازار و وقایع روز نوشته و ترجمه و متأسفانه پر فروش می شوند مثلا کتابهایی درباره رازهای زندگی استالین، یا رهبر کره شمالی، یا راسپوتین، ماجرای قتل جمال خاشقچی، یا ماجرای تصادف پرنسس دیانا، ماجراهای حرمسراهای پاشاهای عثمانی یا ماجرای عشقهای مخفی هیتلر یا ماجرای اعتیاد هیتلر به مواد مخدر و…این کتابها حتی گمراه کننده‌اند زیرا دچار تقلیل وقایع تاریخی به شخصیتها هستند. در دانش جغرافیای سیاسی، پیشوا یا انتخاب طبیعی جغرافیاست یا اگر با جغرافیا سرِ ستیز دارد، حریفی کم مقدار و بی‌بهاست که پس از مرگ او رودخانه تاریخ به بستر طبیعی خود باز می گردد.
البته اگر پنجاه تا از این کتابهای زندگینامه مطالعه کنید و مخصوصاً اگر بلد باشید میان سطور و نانوشته ها را مطالعه کنید، کاملاً هم  بی فایده نیستند اما به نسبتِ وقتی که می گذارید و از کتابهایی که باز می مانید، باید گفت خواندن این متون به قصد کسب بینش سیاسی، ضرر و زیان بزرگی است. می‌توان این کتابها را به غذای کاذب و چیپس و پفک سیاسی تشبیه کرد که خوشمزه است اما غنی نیست.
درجه۳-کم مایه: مشخصاً کتابهای پیشگویی سیاسی، که نظر  شخصی یک نویسنده مشهور و بعضاً آکادمیک است اما این نویسندگان معمولاً با مصاحبه‌های شبکه‌های تلویزیونی، معرفی مجلات و رسانه‌های همسو یا مستندهای سفارشی مشهور شده‌اند و اساس فرضیاتشان، دانش جغرافیای سیاسی را کاملاً نادیده می‌گیرد یا با آن لجبازی و جدل می‌کند. معمولاً وقتی به پروفایل علمی نویسنده مراجعه می کنید، جز نام یک دانشگاه مشهور، پیش از نوشتنِ «آن اثر جنجالی» به چیز با ارزشی نمی رسید. اجازه دهید به این نویسندگان نام «سلبریتی‌های آکادمیک» بدهیم و چند تایی از این کتابهای محصولات کم‌مایه را معرفی کنیم:
الف-فرانسیس فوکویاما و کتاب «پایان تاریخ» : اگر می‌خواهید کتابتان بسرعت پرفروش شود معمولاً سه  انتخاب دارید: درباره سکس و مسائل عشقی بنویسید، درباره یک شبه پولدار شدن و فلسفه موفقیت بنویسید یا در حالت سوم، کتابی پیشگویانه درباره آینده جهان بنویسید. پس از فروپاشی شوروی در 1991 و جنگ اول خلیج فارس، به مدت ده سال دنیا در حال و هوای «پایان تاریخ» فوکویاما بسر برد. فرض او این بود که با فروپاشی فاشیزم در جنگ جهانی و فروپاشی کمونیزم در جنگ سرد، پایانِ تاریخ با پیروزی لیبرال دموکراسی یعنی آمریکا و پیوستنِ کُند و آرام همه کشورها به این نظم سیاسی رقم خواهد خورد. این اتفاق نه تنها نیافتاد بلکه روند معکوس آغاز شد و فوکویاما اکنون با سخنرانی در نقاط مختلف جهان و توجیه دلایل شکست پیش‌بینی‌هایش روزگار می‌گذراند. ایراد ما به او این است که درک تاریخ با سه نظریه فلسفه سیاسیِ فاشیزم، کمونیزم و لیبرال دموکراسی شبیه آن است که تیمهای فوتبال را با رنگ لباسشان تحلیل کنیم. در پسِ فلسفه‌های سیاسی یا اقتصادی که در هر عصر مُد می‌شوند و از مد می افتند، حقایق طبیعی و جغرافیایی وجود دارد که تاریخ را از یک روند خطی به یک مسیر سینوسی یا دوار  نزدیک‌تر می‌کنند. چگونه ممکن است یک متفکر جدی قدرت تاریخ را برای تولید اپوزیسیون و آنتی تز نادیده بگیرد و خیال کند یک تفکر سرانجام بر همۀ دیگر اندیشه ها فائق شود.
ب-ساموئل هانتینگتون و کتاب «جنگ تمدنها» : هانتینگتون در تشخیص وجود تقابل میان تمدنها اشتباه نکرده بود اما در توضیح علت آن با ایدئولوژی و به ویژه تقابل اسلام و مسیحیت کتاب گمراه کننده‌ای نوشته است. برخلاف «پایان تاریخ» فوکویاما که امروزه توافق تقریباً همگانی در بی ارزش بودن فرضیات آن شکل گرفته، بنیادگرایی اسلامی و تروریزم داعشی، فرضیات ساموئل هانتینگتون را تقویت کردند. تنها با چرخش دشمنیِ غرب به سوی چین و افزایش حساسیت غرب نسبت به شرق دور است که در حال دریافت اشتباه بودن نظرات هانتینگتون (اشتباهی شاید عامدانه) هستیم. تقابل تمدنها هرگز ایدئولوژیک یا فلسفی نبوده و نیست و سالهای آینده این مساله را تایید خواهد کرد. چنانچه جنگ تجاری یا حتی نظامی میان چین و آمریکا جدی تر شود، باز هم تحلیل درست مساله با تقابل نظرات کنفسیوس و افلاطون یا تقابل نظرات مارکس و آدام اسمیت ( بعنوان نمایندگان شرق و غرب) نخواهد بود!
ج: نیل فرگوسن و کتابهایی نظیر «غرب و دیگر هیچ- West and the Rest» یکی دیگر از سلبریتی‌های آکادمیک، که با ساختن مستندهای جذاب از کتابهایش به فروش آنها کمک می کند، نیل فرگوسن است. فرگوسن موفقیت غرب در دو قرن اخیر را به تعدادی «عوامل کارساز-Killer apps» نسبت می‌دهد که از آن جمله‌اند: طب مدرن، اخلاقِ کاری، حق مالکیت خصوصی، مصرفگرایی و غیره. مشکل این است که بسیاری از این عوامل در تمدنهای پیش از غرب هم وجود داشته و آنکه خواننده در پیگیری سلسله عوامل باید سوال کند چگونه و چرا این «عوامل کارساز» در طی دو قرن اخیر در غرب جمع آمد؟ اگر پاسخ از جنس فلسفه و دین و ایدئولوژی باشد، باید این سلسله علل را آنقدر ادامه داد تا به عوامل طبیعی برسیم وگرنه بررسی ما ناکامل است.
چرا این فلسفه یا دین در این زمان و مکان همه گیر شد؟
فرگوسن برای آن که جایگاه استثنایی در تاریخ برای غرب بتراشد با تحلیلهای جغرافیای سیاسی عملاً مخالف است و مخصوصاً یکی از بهترین این متون را رد می‌کند: «اسلحه، میکروب و‌فولاد» نوشته دکتر جارد دایموند. با این همه مطالعه کتابهای نیل فرگوسن و تماشای مستندهای او اگر به سوگیری سیاسی‌اش آگاه باشید به دلیل تنوع ارتباطاتی که برقرار می‌کند خالی از لطف نیست.
د: نویسنده عوام پسند و کم‌مایه بعدی(از نظر سیاسی) که این روزها به شدت محبوب است، یووال نوح هراری است با کتابهای «انسان خردمند»، «انسان خداگونه» و «بیست و یک درس برای قرن بیست و یکم»: اگر عقاید فرانسیس فوکویاما و روایت «پایان تاریخ» او یک دهه دوام آوردند، محقق نشدن پیش گویی‌های هراری از همان زمان انتشار کتاب « انسان خردمند» در سال    2011آغار شد. (نسخه عبری)
هراری در نظراتی که تقریباً خلاصه آخرین فیلمهای علمی تخیلی و معجونی از آخرین پنجاه ویدیوی کانال «تِد» است، باور دارد که با شکست فاشیزم، کمونیزم و لیبرال دموکراسی، سرانجام نوعی حکومت جهانی به رهبری شرکتهایی مثل گوگل و فیس بوک ایجاد خواهد شد. (دیتائیزم)- این هویتهای تکنولوژیک سرانجام آلگوریتمهای زیستی انسان را هَک خواهند کرد و ترکیب هوش مصنوعی و پزشکی روباتیک، انسان و ماشین را در هم تلفیق خواهد کرد. حاصل یک ترمیناتور و یک گلوبالیزم دیستوپیایی خواهد بود که در آن بیشترِ انسانها یک اکثریت بی مصرف را تشکیل می‌دهند که نگهداری و بهداشت آنها از دید پزشکی هم بصرفه نیست. (طبقه بی مصرف)
هراری نه متخصص هوش مصنوعی است، نه پزشک و نه futurist   فن آوری و نه آینده شناس. اعتراف می کند:  «حتی برای روشن کردن تلویزیون به کمک شریک زندگی اش نیاز دارد». در یکی از سخنرانی‌های نخستین‌اش در مقر گوگل، بخاطر اغراق درباره موفقیت هوش مصنوعی مورد تمسخر و کنایه مهندسان گوگل واقع شد. با محقق نشدن گلوبالیزم مورد نظرش و حرکت جهان بسوی پوپولیزم و برگزیت و احتمال فروپاشی اتحادیه اروپا و فاصله گرفتن حتی آمریکا از گلوبالیزم، هراری پیش گویی های کتاب «انسان خردمند» را پس از به قدرت رسیدن ترامپ، ویرایش کرده و در نسخه انگلیسی تغییر داده است. نسخه عبری و انگلیسی کتاب انسان خردمند به گفته دن آریلی روانشناس مشهور اسرائیلی و هم‌وطن هراری، با هم تفاوت جدی دارند. هراری در دانشگاه عبری اورشلیم به دانشجویان دوره لیسانس تاریخ مقدماتی درس می دهد و با معرفی کتابهایش توسط مشاهیر غیر آکادمیک نظیر باراک اوباما، ناتالی پورتمن(هنرپیشه) و کریستین لاگارد (رییس صندوق بین‌المللی پول) به شهرت جهانی رسیده است.
قسمتهای زیبای نیمۀ نخست کتاب هراری در واقع بازگویی تحریف شده‌ای است از اثر ارزشمند دکتر جارد دایموند فیزیولوژیست و جغرافی دان، نویسنده کتاب(اسلحه، میکروب و فولاد). در این کتاب مهم،  دکترجارد دایموند با قدرت و دلایل علمی، اثرِ نژاد در تمدن سازی در تاریخ بشر را رد می کند و در مقابل، یووال هراری در روایت خود به شکلی مبهم و گنگ و آزارنده نظرات نژادی را متاسفانه دوباره پیش می‌کشد!
 با وجود همۀ اینها، کتابهای هراری برای کسانی که تاکنون تماسی با تئوری تکامل داروین و تاریخ کلان نداشته‌اند، می تواند جذاب و سرگرم کننده  باشد و حکایت او دربارۀ پول، مذهب و امپراطوری به عنوان سه روایت وحدت‌بخش در تاریخ تمدن بشر قابل توجه است. می توان گفت هراری نسخه غیرداستانی دَن براون (نویسنده راز داوینچی و رمانهای کارآگاهی-تاریخی) است که با ادعاهای جنجالی و ارائه جزییات تخیلی بشدت مشهور می‌شوند اما بیشتر مفروضات آنها در سکوت و به مرور زمان رد می شود، بدون آنکه نویسنده مسوولیت بعهده بگیرد:
در مصاحبه‌ای با هارد تاک بی‌بی‌سی، از دن براون نویسنده راز داوینچی پرسیده شد: «آیا هنوز به آن همه تئوری توطئه که درباره کلیسای کاتولیک قطار کرده بودی، باور داری»؟
دن براون پاسخ داد: «آن موقع آنطور فکر می‌کردم».
نزدیک به یک سال است که قوانین آنتی تراست و ضد انحصار در آمریکا به جریان افتاده و بحث درباره تفکیک و تجزیه غولهای دیجیتال گوگل، فیس بوک و آمازون به دلیل آسیبی که به خود آمریکا در انتخابات 2016 زده‌اند، جدی است. روسای این شرکتها، مدام برای ادای توضیحات به کنگره و سنا احضار می شوند. دانش پزشکی پس از پیشرفتهای چشمگیر قرن بیستم نه تنها ضرب شست جدید و فناوری Game Changer  نشان نداده بلکه مقاومت انتی بیوتیکی دارد همین پیشرفتهای قبلی را از انسان پس می گیرد. تا سه دهه پیش تصور می کردیم پس از آبله، سل و فلج اطفال را هم ریشه کن خواهیم کرد، نه تنها این نشد بلکه ویروس آبله هم از لای میله های باغ وحش های میکروبیولوژیک به ما چنگ و دندان نشان می دهد. به هراری لقب مبلغ انجیل دیتا و هوش مصنوعی داده شده است. Data Evangelist . بعید به نظر می رسد آینده تخیلی هراری هرگز به وقوع بپیوندد. این البته به معنی پیش بینی فروپاشی قدرتهای فناوری نیست. به این معنی است که شالوده های ابرقدرتی آمریکا را در جغرافیا باید جست و فرصتها و تهدیدهای قابل اعتنای  آینده این کشور را هم در این عوامل جغرافیایی باید جستجو کرد. تکنولوژی مانند ویروس، قابل سرایت و کپی برداری است. تصور اینکه گیاه تکنولوژی فقط در اقلیم سیاسی غرب می روید بسیار ساده اندیشانه و مغایر با واقعیت امروز دنیاست.
ه‍: اگر فرانسیس فوکویاما تقریباً همزمان با جنگ اول خلیج فارس «پایان تاریخ» را اعلام کرد. در آستانه «بهار عربی» این وظیفه بر دوش دارون عاصم اغلو (عجم اغلو) قرار گرفت. عجم اغلو با محدود کردن مثالهای تاریخی خود به بعد از قرن هفدهم و آنهم مثالهای کاملا گزینشی و باز با حمله به کتاب «اسلحه، میکروب و فولاد» در کتابی با نام «چرا ملتها شکست می خورند» این اندیشه به زعم خودش بدیع را طرح کرد که دلیل پیروزی و شکست ملتها کارایی و یا نابکاری نهادهای آنهاست.
مشکل این جاست که از طلوع تاریخ این نوع علتشناسی را از مردم کوچه و بازار در تک تک تمدنها شنیده ایم و خودمان می دانستیم:
هر جا، هر وقت در تاریخ مردمی در تنگنا و فقر و عدم امنیت و فشار قرار گرفته اند، نهادها را سرزنش کرده اند که درست هم هست.
در واقع این نظریه عجم اغلو ادامه فرضیه باستانی فره ایزدی است که در آن پادشاهان به خوب بد تقسیم می شوند. اگر پادشاهی خوب باشد یعنی نهادهای شایسته ای بیافریند، لیاقت حکومت را دارد و اگر بد باشد حقش است که ویران شود. توسل به ماورالطبیعه تنها یک تعارف است در هر دو نظریه عجم اغلو و فره ایزدی، همه چیز خلاصه می شود در خوبی و بدی، شایستگی و بی لیاقتی چند نفر انسان.
بد نبود ناشر کتاب به نویسنده یادآوری می کرد که تا اینجای داستان را همه می دانستیم، سوال همیشه این بوده که نهاد و حکومتهای ناکارامد و کارامد چرا و بر اساس چه نظمی خلق و بازخلق می شوند، چگونه ادامه می یابند و چرا فرو می ریزند؟ پاسخ عاصم اغلو ناموجود است:
همانطور که هراریِ تاریخدان بدون دانش روشن کردن تلویزیون به علوم فناوری و الگوریتمهای هوش مصنوعی ناخنک می زند، عجم اغلوی اقتصاد دان بدون دانش کافی به سراغ علوم زیستی می رود تا به هر قیمتی از توضیحات جغرافیایی اجتناب کند:
از دید عجم اغلو علت نهادهای کارامد نوعی جهش ژنتیکی در نهادهاست: یعنی جایی در طول تاریخ دری به تخته می خورد و فرصتی تاریخی فراهم می شود و به طور تصادفی نهادهای کارامد و ادمهای لایق زاده می شوند!
وقتی از عاصم اغلو بپرسیم چرا این ژن خوب نهادها از راه زاد و ولد عالمگیر نمی شوند، پاسخی نمی گیریم.
وقتی از عاصم اغلو می پرسیم چرا یک قانون اساسی، نظام سیاسی و تشکیلاتی در کشوری به پیشرفت منتهی می شود و دقیقا عین همان ساختار در کشور دیگر به ورشکستگی می رسد، باز پاسخی نمی گیریم.
معمولا وقتی دلیل پدیده ای را نمی دانیم باید در ارائه راه حل و راهکار محتاط باشیم. عجم اغلو با آنکه معترف است علت تشکیل نهادهای کارامد را نمی داند اما از ارائه راه حل مضایقه نمی کند:
راه حل عجم اغلو برای کشورهایی با نهادهای ناکارامد، «ویرانیِ خلاّق» است creative destruction و برای اینکه منظورش را کاملا شفاف کرده باشد، مشخصاً بهار عربی را مثال می زند.
عجم اغلو از ستایشگران بهار عربی است که در زمان انتشار کتاب البته هنوز کاملا به شکوفه ننشسته بود.
کتاب در استفاده غیر علمی و تفسیر برأی وقایع تاریخی و به قول انگلیسی زبانها ها در Cherry Picking آنقدر بی پرواست که دو تاریخ‌دان مسوول و با سواد، دیوید آرمیتاژ استاد تاریخ دانشگاه هاروارد و جو گالدی سراسیمه کتابی با نام «مانیفست تاریخ-دعوتی برای بازگشت به تاریخ کلان» را برایگان منتشر می کنند تا به عجم اغلو و دیگر اقتصاد دانها یادآوری کنند که تاریخ از قرن هفدهم شروع نمی شود و نمی توان با گزینش سلیقه ایِ وقایع تاریخی معنای آنها را تغییر داد.
کتابهای درجه2-میان‌مایه: در ادامه فهرست متون سیاسی به کتابهایی می رسیم که در تشخیص سلسله علل قدرت و ضعف تمدنها در مسیر درست قرار دارند و دنیا را با دید علمی‌تر و واقع بینانه‌تری بررسی کرده‌اند، اما همه مسیر را تا به انتها طی نکرده و یک پله پیش از نیل به علل غایی متوقف شده‌اند. این نویسندگان تمام تلاش خود را کرده اند که به روش علمی نزدیک شوند اما معجزه انقلاب صنعتی به آنها اجازه نداد شباهت انقلاب صنعتی  با دوره های پیشین را ببینند. تصور کردند مکانیزم و نیروهای پیش برنده تاریخ از اساس زیر و رو شده است. آنقدر برای تغییر جهان ذوق داشتند که از شناخت کامل جهان غافل شدند. مشخصاً به نظرات اقتصادی اشاره می کنم. چه آنها که کارل مارکس را سرمشق خود قرار می‌دهند و چه آنها که به آدام اسمیت اقتدا می کنند. اگر از خود نپرسیده باشیم که چرا یک نظام اقتصادی در کشوری موفق می شود و در کشور دیگری پا نمی گیرد، همه راه را نرفته‌ایم. اگر علت را به عوامل انسانی مانند شخصیتها، ضعف قانونگذاری و نهادها یا ایدئولوژی و فرهنگ و غیره نسبت دهیم هم راه را تا انتها نرفته‌ایم.
با این حال درک علمیِ ساز و کار اقتصاد و رسانه در فهم سیاست بشدت مهم‌ است.مهمتر از آنکه بدانیم طرفین جنگها در طول تاریخ چه کسانی بوده‌اند، این است که بدانیم تأمین مالی جنگها با چه کسانی بوده است و چه بر سر راههای تجاری آمده است. مشکل بزرگ کتابهایی که درباره اقتصاد سیاسی نوشته می‌شوند، این است که در تشخیص بن بستهای اقتصادی و انسدادها خوب عمل می کنند اما چون در درک علت غایی و نهایی جغرافیا دودل هستند، درمانهای ایدئولوژیک و غیرواقع‌بینانه‌ای ارائه می‌کنند. بدون آنکه جغرافیا را در نظر بگیرند برای همه یکی از این دو نسخه واحد را می پیچند: یا تجارت آزاد و یا اقتصاد متمرکز.
طرفداران تجارت آزاد بعنوان حلاّل همه بن بستهای سیاسی، این را در نظر نمی‌گیرند که مهمترین رقیب و دشمن بازار آزاد، کمونیزم و سوسیالیزم نیست بلکه اقتصادهای آزادِ دیگر هژمون ها و کشورهاست! در طول تاریخ بارها قدرتهای دریایی اروپای غربی برای شکوفایی اقتصاد آزاد خود، دیگر اقتصادهای آزاد را با جنگ یا محاصره اقتصادی از میدان بدر برده‌اند. رقابت فرانسه، انگلستان، هلند، پرتغال و اسپانیا بر سر حداکثر آزادی عمل برای خود و حداقل آزادی اقتصادی برای دیگران بوده است. کسانی که تصور می کنند بازار آزاد به آزادی و رفاه همه کشورها می انجامد، جنبه خشن رقابت یعنی تقابل و  تنازع طبیعی را نادیده می‌گیرند. اینها پیرو نظریه رمانتیک «فراوانی» abundance  هستند که باور دارد در بازار و روی زمین جا برای همه هست و منابع نامحدود است و همیشه با تفکر می‌توان به موقعیت برد-برد رسید. متاسفانه تاریخ کلان و علوم طبیعی هیچ یک از این فرضیات خوش بینانه پس از جنگ دوم جهانی را تایید نمی کنند. تنش تجاری میان چین و آمریکا آخرین نمونه حقیقتی است که میلیونها سال در این سیاره جاری بوده است. منابع و ظرفیت بازار محدود است. بازار آزاد خوب است اما برای من، نه برای دشمن من.
بازار آزاد به آزادی و رفاه برخی ملتها و اسارت و فقر دیگران می انجامد. اگر قوی باشید، بازار آزاد خوب است و اگر ضعیف، بازار آزاد بد است. همانگونه که جنگل برای شیر خوب است و برای گوسفند، بد! خواهید پرسید مگر بازارِ آزاد خودش قرار نیست ما را قوی کند؟ پاسخ این است: شاید! اگر گوسفند در جنگل دوام بیاورد شاید! قوی شدن تنها از راه دانستن و آموختن جغرافیای سیاسی میسر است نه از راه پیاده کردن کورکورانه یک مدل اقتصادی. هم از این رو است که جهان تک قطبی نه طبیعی، نه با ثبات و نه اساسا ممکن است.
بازار آزاد یک مذهب نجات بخش نیست که زیر پرچم آن ملتها با هم برادر بشوند. هدف همه ملتهای تاریخ، آزادیِ اقتصادی خود و اسارت دیگران بوده و هست. انجیل دومی وجود دارد در کنار انجیل «ثروت ملل آدام اسمیت»، که آمریکا را به قدرت رساند اما از آن کتاب صحبت نمی شود و من در مقالات بعدی بازوی نظامی اندیشه های آدام اسمیت را معرفی می کنم: کتابی از یک استراتژیست نیروی دریایی بنام آلفرد تیر ماهان: اهمیت نقش قدرت دریایی در طول تاریخ.
اما در آنسوی دیگرِ طیف، گرایشهای اقتصادی چپ هم دچار همین توهمِ جهانشمولی در باورهای خود هستند. تمام متون اقتصاد سیاسی که به مرجع جغرافیا تکیه ندارند (مانند کتاب سرمایه کارل مارکس و کتاب ثروت ملل آدام اسمیت) را باید در دسته کتابهای سیاسی متوسط‌ و میان‌مایه گذاشت!  از نمونه‌های جدیدتر می‌توان به آثار یانیس واروفاکیس، اقتصاددان یونانی چپ و وزیر سابق اقتصاد و دارایی یونان اشاره کرد.
اجازه دهید آثار آرمانگرایان سیاسی نظیر نوام چامسکی و کریس هِجِزرا هم در دسته متوسطها قرار دهیم از این نظر که بیشتر به بیان مشکل و نالیدن از ظلم و ستم روزگار و اصحاب قدرت و صنایع و رسانه می‌پردازند. کسانی نظیر چامسکی و کریس هِجِز بر خلاف امثال هراری و نیل فرگوسن سلبریتی نیستند. اصالت آکادمیک امثال چامسکی و صحت و روشمندی داده هایی که ارائه می کنند قابل احترام است. اما کمتر سیاستمداری می‌تواند از آثار چامسکی و کریس هجز شطرنجِ سیاسی و هنر سیاست‌ورزی عملی بیاموزد و کلاه کشورش را از باد یغما حفظ کند.
در قسمتهای بعدی این مقاله من یک به یک به کتابهای سیاسی پرمایه، روشنی بخش و پربها می‌پردازم. این کتابها قرار است بتوانند این کارها را انجام دهند:
1-رومانتیسیزم و آرمانگرایی سیاسی را درمان کنند.
2-با علت شناسی رفتار قدرت، تکلیف ناخودآگاه جمعی مردم را با منبع قدرت و تاریخ کشورشان روشن کنند.
3-وزیران دانشمند، دیپلماتهای جهاندیده و فرماندهان نظامی شکست‌ناپذیر تربیت کنند.
نویسنده: دکتر ایمان فانی

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده + پنج =